تبليغاتX
پسر آندرومدایی

پسر آندرومدایی

نوشته‌های یک غریبه در غریب آباد

باغ ِ شب

 

چنگ می‌زنم بر در و دیوار زمان

تا که دست بردارد از بازی سردش که در آن

یک مهره‌ی سردم

 

سنگ می‌زنم

بر کعبه‌ی خود

تا وجودی که در آن است

شرم کند از فردا و بگیرد آرام

 

بار سفر می‌بندم

من از این دیر خراب آبادم

با درونِ تهی‌ام

 

هدفم در راه است، بال و پر می‌نازد به منِ تشنه‌ی شب

لانه‌اش در باغی در سحر است

منشا شبْ آنجا در باغ است

باغ که سکوتش تلخ، درختش تنهاست

ماوای من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 7:15  توسط آرمان  | 

زبانی جدید

انتظار می‌کشم، منتظرم، که دست تقدیر و جبر مرا به کجا خواهد کشاند، دستی که مرا بدین‌جا آورده است

که اکنون می‌نویسم، با درد، با رنجی که انبوهیده شده در درونم، و هر از گاهی سر به طغیان می‌زند

و آن زمان است که می‌نویسم، با درد، با همان رنج، کلمات برایم کافی نیستند، به زبانی بیگانه و مرموز نیاز دارم

که بنویسم، با درد، و تفاوت کند با زبانم، زبانی که عاجز است از بیان رنج انبوهیده شده‌ی درونم، تفاوت کند

زبانی که بتواند بگوید، فریاد بزند، و از درونم بکاهد، بغضم را از گلویم بردارد، و آن را بر گلوی شما امانت نهد

زبانی که با سخن راندنش دمی را آسوده بگذرانم، دمی را بی بغض، بی ترس، بی غم

صدایی در درونم ندا سر می‌دهد که آیا راضی می‌شوی؟ به آسوده بودن؟

راضی می‌شوی که این رنج را از درونت بکاهی؟ رنج و دردی که روزها و شب‌هایت را به پایش بگذراندی

و می‌گویم، به صدای درونم که ندا سر می‌دهد

نه، من نمی‌کنم این کار را، سال‌ها پیش تصمیم را گرفته‌ام، می‌دانم که سرانجام یا مرگ است و یا زندگی

لیکن دوراهی را پسندیدم، پسندیده‌ام و پشیمان نخواهم شد، با آغوشی باز به استقبال جبر می‌روم

در حالی که نگاهم به راهِ مرگ شیفته است

در حالی که دلم معشوقه‌ام را طلب می‌کند

و شکیبایی پیشه می‌کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 8:0  توسط آرمان  | 

پ مثل پول، پ مثل پدر

چقدر بده که یه پدر، بی‌پول باشه و جلوی پسر یا دخترش به خاطر این بی‌پولی خجالت بکشه. من خودم به شخصه حاظرم تمام دار و ندارم رو بدم و جونم رو هم بدم ولی این صحنه رو نبینم. نه برای خودم و نه برای هیچکس دیگه.

چقدر بده که کار یه پدر چیزی باشه که پسر یا دخترش روشون نشه تا جلوی دوستاشون اسمش رو نیارن. (حالا جالب اینه که کار بابای خودمم هم اینجوریه که هر وقت یه معلمی تو کلاس و جلوی بچه‌ها پرسید (دقت کنید دقیقا همیشه اینجوری بوده) که کار پدرت چیه و من هم با صدای بلند شغلش رو گفتم همه زدن زیر خنده. به نظر شما به چی می‌خندن؟ مگه کارمند شرکت دخانیات بودن بده؟!!! نخدید دیگه.... حالا جالب‌تر اینه که دقیقا هروقت این رو گفتم و بقیه زدن زیر خنده، اولین سوالی که ازم پرسیده می‌شه اینه که "بابات سیگاریه؟" دومیش هم اینه "بابات معتاده؟" سومیش (البته این سوال نیست و یک پیشنهاده) "برو به بابات بگو خجالت نمی‌کشی جوونای مردم رو معتاد و سیگاری می‌کنی؟" البته چیزای دیگه‌ای هم می‌گن که الان یادم نیست. البته من خودم همه‌ی این‌ها رو شبش به بابام می‌گم و کلی سبب خنده و شادی و سرور میشه (حالا نمی‌دونم بابام، بنده خدا خجالت هم می‌کشه یا نه، ولی جلوی ما که چیزی بروز نمی‌ده) ). حالا بریم تو مد غم و غصه. واقعا چقدر بده. چرا باید اینجوری باشه؟

یادمه شبکه‌ی چهار یک دانه برنامه‌‌ی روان‌شناسی و نمایشی گذاشته بود. تو اون فیلم یه دختر جوانی بود که تو عمرش پیتزا نخورده بود. پدرش هم بنده‌ی خدا، آدمی بی‌پول بود (کارش رو دقیقا یادم نیست.). این دختر نمایش ما، هوس پیتزا می‌زنه به سرش (البته حق هم داشت، خب اون هم آدمه) و گیر سه‌پیچ میده به پدرش که من پیتزا می‌خوام بدون هیچ چوون و چرایی. اون بی‌چاره هم که خب بی‌پول بوده کلی سر دخترش داد و بی‌داد می‌کنه که آخه پیتزا هم شد غذا؟ آبگوشت به این خوبی (نهار طبق معمول آبگوشت داشتند، البته بدون گوشت) کلی هم قوه داره. بخور حرف هم نزن. خیلی صحنه‌ی زجرآوری بود، هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم. چرا باید اینجوری باشه؟

 

دیگه حس نوشتنم رفت.... بسه دیگه....

 

آهان تا یادم نرفته، بگم که محرک این نوشته هم فیلم سینمایی به نام "تکم چی" بود که یکشنبه شب از شبکه‌ی پنج سیما پخش شد. خب بود. فیلم خوبی بود. با اینکه پیام اخلاقی‌های تابلویی داشت ولی می‌ارزید و می‌شه ازش گذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:5  توسط آرمان  | 

http://jamshidi6.blogfa.com/post-365.aspx


یه خورده قدیمی شده ولی به خوندنش می‌ارزه.

آدم چی بگه؟

اون خانم معصومه ابتکار هم بهتر از ایشون نبود، فراموش نکنید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 7:41  توسط آرمان  | 

پاییز، فصل ِ پاییز

پاییز، فصل ِ پاییز

 

فصل پاییز است. ابر را دوست داشتن. باران را پرستیدن. پناه بردن به باران.

باران پناه من است.

نیایش من برخورد باران است. خیانت من دیدن خورشید از پنجره در سر ساعت شش و بیست و پنج دقیقه‌ی صبح است.

ننگ باران بر قومی که آن را نفی کند.

 

باران، 12

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:38  توسط آرمان  | 

ب مثل بی‌کران

دنیای بی‌کران بهتر است یا با کران؟ دنیای ما کران دار نیست. اما کران دارد. ما کران آنیم. ما کران آن شده‌ایم. نبودیم اما شدیم. حال، زندگی در این بی‌کرانی کران دار زیباست؟

خوب است؟

بی‌کرانی را می‌بینی و می‌خواهی به مانندش شوی اما تو یک کران هستی و نمی‌توانی بی‌کران شوی،

چه می‌کنی؟

به این می‌رسی که باید از شر این کران خلاص شوی. چگونه خواهی توانست؟

خودت را بکش.

به خودت آفرین می‌گویی.

کاغذ و قلم. تیغ.

آماده‌ای.

وایسا، دست نگه دار.

از کاری که می‌کنی مطمئنی؟

اگر بی‌کران شدی، اگر در یک دنیای کران‌دار افتادی چه؟

تو که از بی‌کرانی فردایت مطمئن نیستی؟ نه؟

اما می‌دانی؟ من بی‌کرانی خودم را ترجیح می‌دهم. بی‌کرانی من زیباتر و فریبنده‌تر از بی‌کرانی دنیایم است. برای من وهم انگیز است. دلپذیر و شک برانگیز.

کاعذ و قلم. تیغ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:20  توسط آرمان  | 

شاپرک

خوب امروز دیدم حال و حوصله دارم گفتم بذار نویسم.

 

امروز صبح، ساعت هفت رفتم آشپزخانه که یه لیوان آبی بخورم، بلکه این مزه‌ی تلخ از دهنم بره. اینم بگم که من معمولا صبحا می‌رم تو نت. بیکاریه دیگه.

 

خلاصه، رفتم داخل آشپزخانه که آب بخورم که با صحنه‌ای رو به رو شدم که اول صبحی کلی زد حال خوردم. می‌دونید چی دیدم؟

دیدم یه شاپرک افتاده داخل گاز، کنار کتری. رفتم جلو. امید داشتم زنده باشه. تکونش دادم. نه، مرده بود. نمی‌دونم چرا اینجا مرده بود اما گمون کنم برای اینکه حال من رو بگیره.

بهش خیره شدم. بنده‌ی خدا. چقدر جون کنده بود تا مرده. نمی‌دونم، شاید اصلن نفهمیده. شاید احساس کرده خیلی خوابش میاد و دیده اونجا یه خورده گرمه، اومده نشسته اونجا و چشماش رو بسته و بعد هم مرده. خیلی راحت. از این راحت تر مرگ؟ ولی از کجا معلوم؟ شاید درد کشیده؟ شاید حواسش نبوده اومده اینجا نشسته و چون حرارت زیاد بوده، نتونسته تحمل کنه و بعد هم با این احساس که تمام تنش رو گذاشتن تو یه کوره، چشماش آروم آروم، و نه خیلی سریع، رفته‌ی روی هم و بعد مرده؟

 

به هر حال دیدن جنازه‌ی یه موجود به اون کوچکی و ظریفی و در عین حال تنهایی، دل آدم رو به درد میاره. نمی‌خوام فکر کنید که یارو می‌خواد خودش رو لطیف جا بزنه. نه.

 

من ذاتا آدم لطیفی هستم.!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 8:12  توسط آرمان  | 

من چرا اینقدر از این دکلمه خوشم میاد؟ حرف نداره. عالیه:

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود، خار هم کم‌تر نبود از گل، بسا گل‌تر بود، قرن ما شاعر اگر داشت که، کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز، وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت، در چنین قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی‌ست، درماندگی‌ست، شرمندگی‌ست. قرن، قرنه آتش نیست، قرن یک هوای تازه است، فکرها را شستشویی لازم است. گم شدیم گر در میان خویشتن جستجویی لازم است، نازنین‌ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 8:14  توسط آرمان  |