امروز "بن بست" صادق هدایت را می خواندم ...
قصه ی تلخی بود ، از آن قصه ها که با شروعش دچار یک جور احساس مبهم ناامیدی می شوی ، و بعد ، هر چه جلوتر می روی ، این احساس هم پررنگ تر می شود ... !
اما تو ، با اینکه می دانی همه چیز "یک قصه" هست و نه بیشتر ، مدام ته دلت آرزو میکنی دستی از غیب بیاید و اتفاق تازه ای بیفتد و قصه را به آن سویی که شیرینش می کند ببرد ، اما . . .
درست وقتی آن اتفاق تازه می افتد و ، داستان برمیگردد و ، حس انسان دوستی ِ تو تازه آرام میگرد ،
تکرار ِ دردآلودِ یک حادثه ی تلخ ، همه ی احساس خوبِ چند لحظه ی پیشت را از ریشه به آتش می کشد ،
و اینجاست که "بن بست" را با تمام وجود می فهمی و احساس می کنی . . .
به نظر من ، "بن بست" قصه ی آدم هایی ست که تمام عمر از دیگران ، و حتی خودشان ، فرار می کنند ..
آدم هایی که اگرچه بسیار رئوف و مهربانند اما ، خواسته یا ناخواسته ، رأفت و مهربانی شان را به وسعت سال های طولانی در پشت پرده های بی اعتمادی نسبت به دنیا ، مردم ، و زندگی ، پنهان میدارند ..
و شاید که سرچشمه ی تمام این بی اعتمادی ها ، در اصل ، بی اعتمادی نسبت به خودشان باشد ... !
* و اما گوشه هایی از اوج داستان :
. . . هوا خفه و تاریک بود ، باران ریزی می بارید ، عطر مست کننده ی زمین و بوی برگ های شسته در این اول شب تابستانی ، در هوا پراکنده شده بود ..
شریف از چند کوچه گذشت ، غلامرضا ساکت مثل سایه دنبال او می رفت ، در خانه اش چهار طاق باز بود ، چراغ توری در ایوان می سوخت ..
نعش مجید را در ایوان گذاشته بودند ، رویش یک شمد سفید کشیده بود .. زلف های خیس او از زیر آن پیدا بود و به نظر میآمد که قد کشیده است . . .
* "بن بست" هم مثل باقی آثار صادق هدایت ، از کنایه های ظریف و زیرکانه ی این نویسنده ی بزرگ بی نصیب نبود !
مثلا" اینجا : شریف با ریشی که چند روز نتراشیده بود و نگاه متعجبش مثل این بود که انتظار انهدام نسل بشر را می کشد !
و یا اینجا : غلامرضا پیرمرد لهیده ای بود که جزو اثاثیه ی خانه به شمار میرفت و مثل یک سگ به صاحبش وفادار مانده بود .. !
پ ن : روح این نویسنده بزرگ شاد ، و یادش گرامی باد .
نمردیم و یک عدد جمله ی درست و حسابی ( و نه تماما" کلیشه ای ! ) هم لا به لای دیالوگ های سریال آبکی الاصل دلنوازان دیدیم و شنیدیم !! دقت بفرمایید :
بهزاد : عشق و عاشقی یک مشت دروغه که زنها واسه مردها می سازن ، وگرنه آدم عاقل که عاشق نمیشه ! خودتو اذیت نکن ..
.
.
دکتر زند : آقا بهزاد ! ، هیچ وقت نسخه ی خودتو واسه یکی دیگه تجویز نکن ، چون اگه تو تشخیصت اشتباه کرده باشی ممکنه زندگی خیلی ها رو به خطر بندازی !
قسمت هایی از سریال طنز مسافران هم در جای خودش شنیدنی بود !
بهرام در گزارش پایانی خود در مورد انواع دزدی در زمین چنین می نویسد :
" و اما نوع دیگری از دزدی هم داریم که غیر مسلحانه است ،
و رقمش معمولا" میلیارد به بالاست ، و اثباتش هم سخت است ! ،
و جامعه به آنها احترام میگذارد ، و گاهی هم ازشان می ترسد ، و ترجیح میدهد کاری به کارشان نداشته باشد ! ،
و ما هم در موردشان حرف نمی زنیم ، و گناه مردم را نمی شوییم ، و تهمت دزدی ناروا به کسی نمی زنیم ... ! "
پ ن : شما فکر می کنید منظور بهرام از گفته های فوق ، کدام دسته از دزدهاست ؟!
پ ن : راستی ، چقدر دلم برای نوشتن یک عدد " پ ن : " تنگ شده بود !
وقتی "روزها..."ی سه ساله رو واسه همیشه بستم و گذاشتم کنار ، قرار نبود دیگه برگردم !
اما بعدِ یک سال ، وقتی حس برگشتن اومد سراغم ، یاد حرف گلی افتادم که می گفت " بلاگ کرم داره ! " ، البته احتمال کرم داشتن من بیشتره تا وبلاگ !!
به هر حال ، من دوباره برگشتم ، ولی این بار آدم تر و عاقل تر و . . . تنهاتر !