داشتم فکر میکردم خرید کتاب عجب انگیزه ی خوبی است برای بیرون رفتن ـهایی که باب میلم نیست اصلا"، مثل امروز که باید میرفتم دانشگاه و کار مهم ناتمامی را تمام میکردم و حس رفتن هم نبود یک ذره حتی !!
ولی انگیزه که جور بشود، هر کاری شدنی است ..
از دانشگاه که بیرون آمدم، نم نم بارانی شروع به باریدن کرده بود که برای لحظه ای حس کردم شبیه به همخوانی آرام و دلنشین ِ شعری به یاد ماندنی است .. مثل موسیقی باکلام نِل و پدربزرگ .. !
کمی پیاده روی کردم و یک کورس را هم تاکسی سوار شدم تا شهر کتاب ..
خلوت بود، مثل همیشه!
دلم شعر می خواست؛ تنها چیزی که آن لحظه می چسبید، با نم نم باران ... !
و جالب اینکه اولین کتابی که برداشتم دقیقا" همانی بود که می خواستم: "چقدر شبیـﮬ به مرگ است این سکوت" سروده ی رجب افشنگ، که ظاهر جذابی هم داشت!
نیمی از شعرها را همان جا پای قفسه ی کتاب خواندم؛ هر شعر، یک حجم پر از هوای تازه بود که در من جاری میشد ..
آری، زمستان را باور ندارم
حتی اگر برف
بالا رود
تا کمرگاه این کوه
درخت خواهد ایستاد.
ریشه در اندیشه سبز جهان و
خاطره ای که ازلی ست..
...
دختران غروب
که می آیند
سبد دستهایشان
پر از زندگی ست
پر از عطر ریحان و
جوانی من.
۱- Greensleeves (موسیقی با کلام نل و پدربزرگ)
حس خیلی خوبی میدهد .. نشنویدش، از دستش داده اید؛ از ما گفتن بود!
2- کتاب دیگری از سلینجر را هم خریدم به نام "تیرهای سقف را بالا بگذارید، ای نجاران!
جی.دی.سلینجر را که دیگر همه می شناسند ..
پر می شود
از آوای گام ـهای زمان !
هیچ ها
در بطن ِ سال ـهای نیامده
رشد می کنند ،
- با هر گام - !
در من ،
کسی ،
به انقراض ِ نسل ِ پنجره ها
فکر می کند
و به تصویرـهایِ
ندیده
که کاکتوس هایِ
خیالند ... شاید !
---
» عکس هایی که من گرفتم - 1
پـ ایـ یـ ز .. بـ اغ ـچه .. زمـ ـی ـن !
حس بودن شبیه مردمانِ احمق را اگر کنار بگذاریم (!)
اینجا ،
زیر این کلاه قدیمی گشاد
که به دعاهای کور ِ بی بال و پر می ماند و ،
امّیدهای بی ریشه ی عقیم (!) ،
هیـ ـچ رابطه ای نیست میان تو ،
و روشنایی های افسار گسیخته ی رو به مرگ ..
اینجا تمام نبودن های تو ،
محکوم به خواب های هزار ساله اند!
و ثانیه ها
- این ماهیانِ زنده ی همیشگی -
بودن های پیوسته ی تو را
- چون آب، چون هوا -
تا انتهای رگ های سپید حیات پیش می برند ..
و درخت های چهار فصل رابطه ،
هزارتوی سیب های سرخ را، عاشقانه، به بار می نشینند ..
اینجا .. پشت این دروغ .. همین خیالِ ناتمام ..!
2
دلیل برای بد بودنم آنقــ ـدر هست
که وقتی به این همه خوب بودن هایم فکر می کنم
بی فاصله ،
ایمان می آورم به استجابتِ بی واسطه ی دعای کسی
در پشت تمام دیوار ها، پرده ها، و سکوت ها ..
کسی که عاشقانه - و بـ ی نهایت مـ ـآدرانه -
بودن های خوبِ مرا مفهوم می بخشد ..
---
لذت تصویر: (...!)
مدتها بود که برای خرید کتاب، به هیچ کتابفروشی ای نرفته بودم و پای هیچ قفسه ی کتابی نایستاده بودم ..
از وقتی حس کردم "شهر کتاب* " بنا را بر این گذاشته که هیچ وقت خدا، هیچ کدام از کتابهای مورد علاقه ی من را نداشته باشد، رسما" ( والبته ناچارا"! ) متوسل به فروشگاه های اینترنتی شدم !
خوبی ِ آدینه بوک و فک و فامیلش این بود که تقریبا" همه ی کتابهای مد نظرم را داشت، اما بدی اش هم این بود که اولا" لذت ایستادن پای قفسه های کتاب و خریدهای مستقیم را از آدم می گرفت، و ثانیا" هزینه های پست هم بر قیمت کتاب اضافه میشد و این هم مسئله ای بود برای خودش!!
( البته ثالثا" ـی هم داشت، و آن هم این بود که تا کتاب برسد، دل صاحبش آب میشد ! )
خلاصه اینکه دیروز، به نیت خرید کتابی از ویرجینیا وولف عازم شهر کتاب شدیم، ولی گویا قرار ِ بوک سیتی همچنان برقرار بود و طبق معمول نیافتیمش! ( بماند که برای جستجوی کتابها، پدر ِ سیستم ِ فروشگاه را هم درآوردیم!! )
کتاب که یافت نشد با کلی ناامیدی و اخم و تَخم پیش یکی از فروشنده ها گلایه کردم که چرا وضعیت اینجوریست، و گفتم که ظاهر و باطن فروشگاهتان هیچ به هم نمیآید ..
فروشنده – که پسر جوانی هم بود اتفاقا"! :دی – درماندگی ام را که دید ( فکر کنم دلش برایم سوخته بود! ) کمی نزدیکتر آمد و گفت که پیشنهادی دارد، و آن هم اینکه حاضر است کتابهای مورد نیازم را سفارش داده، و بدون احتساب هزینه ی پست درب منزل تحویلم دهد، منتها خرید من باید از هشت هزار تومن به بالا باشد .. !
به قول آنتوان چخوف: "خواننده ی عزیز! [ من از این پیشنهاد ] چنان به شوق و ذوق آمده بودم که اجازه میخواهم شما را بغل کنم و ببوسم! " ،با کمال میل به پسرک جواب مثبت دادم و کلی هم تشکر کردم ..
دیروز یک کتاب جدید هم گرفتم به اسم "شاید" ( Maybe ) اثر لیلیان هلمن ..
راستش ابتدا از جلدش خوشم آمد، آبی ملیحی بود و فونتی دلنشین هم داشت.. بعد هم نوشته های پشت کتاب را خواندم و به نظرم آمد کتاب بدی نباشد. ( کتاب را که بخوانم، بیشترتر معرفی اش خواهم کرد! )
* مجهزترین کتابخانه شهر !!
-----
Instrumental Music :
» Adgio
گاهی تحمل ِ این زندگی،
درست مثل تحمل ِ صدای کشیده شدن ناخن هایت،
روی سنگ های صاف و صیقلی و بی رحم (!) ،
غیـ ـر ممکن می شود !
امشب،
با اینکه همه ی چراغ های خانه روشن اند ،
و من هم عینکم را نزدیک تر از همیشه به چشمم دارم ،
اما نمی دانم چرا همه چیز،
همچنان تاریک و مبهم به نظر می آید !
حس آدم هایی را دارم که کلاه سرشان رفته ..
و همین طور آنها که با احمقی ِ تمام،
سر جای همیشگی ـشان درجا می زنند !
کمی هم شبیه جورچین های یسنا شده ام،
که همیشه خدا یکی دوتایشان کم است !!
.
.
خلاصه اینکه زندگی،
مثل روزهای پیرمردِ فرتوت شده ای که یک پایش لب گور باشد،
پیش می رود (!) ،
و من این روزها،
بیشتر به این فکر میکنم که قوانین متیوس،
چیزی جز معلول های بی دست و پای هیچ کاره نیستند !
و تا وقتی علت ها رشوه های بزرگ می گیرند و پارتی های گردن کلفت می شوند (!) ،
من ِ مثبت اندیش ِ امّیدوار ِ دعاگوی (!!) ،
-تجسم یافته ی ذهن ِ تمااام متیوس های دنیا هم که باشم -
نهایتا" یک لوزر ِ ساده لوح ِ نقطه چین ِ تمام عیار،
بیشتر نخواهم بود !!
پس ،
دلگیر نشو اگر برای آمدنت، آنقدرها هم که باید دعا نمی کنم ..
گاهی احساس میکنم خواستگار آدم - حتی آنها که جواب نه می گیرند و بی چون و چرا می روند ردّ کارشان! - جزو اموال آدم محسوب می شوند (!)،
اموالی که تا ازدواج نکرده ای و ازدواج نکرده است، تو مالکش می توانی باشی و او هم مملوک تو !!
و البته گاهی هم فکر میکنم خواستگارها مثل سرزمین های کوچک و بزرگی میمانند که تو فتح ـشان کرده ای و از این رو، قسمت های مهمی از اعتبار و سربلندی ات را شامل می شوند !
اما از میان همه آنها، کسانی هستند که تا صد سال هم اگر خواستگارت باشند - یا به قول خودم: دنیا را هم برایت شعر کنند! - جواب تو به آنها همان « نه » اول است و هیچ هم تغییر نمی کند،
با این وجود نمیدانم چرا خبر عروسی ـشان را که می شنوی، دچار یکجور احساس غریب می شوی که راستش را بخواهی چندان هم خوشایند نیست، مخصوصا" اگر جزو مدعوین عروسی هم باشی !!
ولی امشب، به هر ترتیبی که بود، بالاخره مادر را پیچاندیم و از زیر بار رفتن به عروسی خلاص شدیم..
» گرچه این نرفتن برایمان بسیار گران تمام شد !
امروز شازده کوچولو را دوباره مرور کردم، یعنی قسمت 24 به بعدش را فقط! ، از همانجا که قصه کم کم می رود که هم تلخ بشود ، هم شیرین ... !
یادم میآید اولین بار هم که این قصه را می خواندم به نظرم پر بود از رازها، ناگفته ها، ایهام ها، یا هر چیز پنهانی ای که واقعیت داشت!
و شاید چیزی که باعث زیباتر شدن شازده کوچولو شده بود، همین واقعیاتِ نامرئی اش بود، درست مثل خانه .. ستاره .. و کویر !
» چیزی که کویر را زیبا می کند این است، که یک جایی، یک چاه قایم کرده است .. !
¤¤¤
در توصیف شهریار کوچولو - که تنها همین شخصیت داستانی اش هم برای اهلی شدن من کافی بود! - بهتر از جمله های آنتوان دوسنت اگزوپری پیدا نمی کنم :
» چیزی که توو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متأثر می کند، وفاداری اوست به یک گل . .
و من توی تمام لحظه هایی که داشتم اهلی می شدم، به این فکر میکردم که کاش شهریار کوچولو زمینی بود تا با خیال نماد بودنش خوش باشم و گاه گاهی هم خواب ببینم گل سرخی هستم و شهریاری دارم و اخترکی . . . اما بدبختانه شهریار کوچولو حتی توی قصه هم زمینی نبود !!
¤¤¤
عادت بدِ من همین است، که با قصه های خوب پرواز می کنم تا ناکجاآباد !
ولی من شازده کوچولو را بیشتر برای این دوست دارم که وابستگی ِ من به کودکی ام را حفظ می کند ..
و شاید باور نکنی، وقتی داستان شازده کوچولو داشت کم کم به آن واقعه ی جبران ناپذیر می رسید، ظاهر آدمی را پیدا کرده بودم که درد می کشید .. یک خرده هم مثل آدمی شده بودم که داشت جان می کند .. !
و خطر اهلی شدن را - که اگر یادت باشد حرف روباهه بود - کاملا" احساس می کردم ... کارم به گریه کشیده بود ... باور میکنی ؟
-----------------------------------
اگزوپری توی نامه ای به همسرش اینطور نوشته :
»مطمئن نیستم که بعد از آن روزهای پر از شگفتی کودکی، احساس خوشبختی کرده باشم!
و در آستانه ی چهل سالگی نیز همه جا می گفته که :
» تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می کند و آن این است که می بینم بزرگ شده ام ..
راستش من اگزوپری رو با تمام وجودم درک میکنم ..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : نوشته های فوق صرفا" احساس شخصی ِ من به کتابِ مهمّ ِ شازده کوچولو نوشته ی آنتوان دوسنت اگزوپری می باشد ، لذا خواهشمند است هیچ گونه برداشتی نفرمایید.
خدای خدا هم که باشی ، امشب - دوستت - ندارم !
من خدایی که نبیند و نشنود را می خواهم چکار ؟
نقاشی هایم – با تمام بی جان بودنشان – مرا بهتر از تو می فهمند .. و نیز ، تمام قطعه های موسیقی ِ بدونِ ، کلامم !!
دوست من – که آدم است و خدا هم نیست ! – همیشه با من حرف میزند ، و چه خوب هم حرف میزند ، و چه خوب هم آرامم می کند ..
اما تو – خدای سالخورده ی آدمها ! – شاید زبانِ گفتن نمی دانی . . . شاید !
امشب ، خدای خدا هم که باشی ، دوستت ندارم .. !
وقت هایی هست که آدم دلش می خواهد شانه به شانه ی کسی راه برود ، کسی که جدا از تمام آدم های معمولی ، یک جور ِ خاص ِ دیگری دوستش داشته باشد . .
اصلا" تنهایی هر چقدر هم که خوب باشد ، وقتی خواهش های ریشه دار آدم قلنبه بشوند و شکفتن ِ شان بگیرد ، در برابرشان حسابی کم می آورد و هیچ کاری هم از دستِ کوتاهش بر نمی آید !
امشب – یک جور ِ خاصی – دلم می خواهد طول یک خیابان ساکت و خلوت را – شانه به شانه ی کسی که با همه فرق دارد – راه بروم .. و مزه مزه کنم داغی ِ مثل هیچ کس نبودنش را .. و بخار ِ برآمده از گلویش را دنبال کنم ، تا محو شدن . . هوا هم سرد باشد همین جور !
¿ » امشب ، عجیب سنگینی می کند فضایِ خالی ِ دست ها ، و تنم . . . !
امشب هوای حیاطمان بسیار خوب است !
آنقدر که از سر شب منتظر رسیدن نیمه هایش بودم تا به سبک قدیم ، همان قالیچه ی همیشگی را گوشه ی ایوان خانه مان پهن کنم و آمیخته با یک شب پاییزی آرام ، " آخر شاهنامه " را بخوانم یک دل سیر ... !
" چون سبوی تشنه را " ،
" مرداب را " ،
" گله را " ...
گله را می خوانم ، کمی بلند :
" شب ، خامُش است و مردم شهر غبارپوش
پیموده راه ، تا قلل ِ دوردست خواب ،
در آرزوی سایه ی ترّی و قطره ای ... "
حس خوب " آخر شاهنامه " تا زیر ِ پوستِ تنم جوانه می زند !
بی اختیار یادِ سال های دور ِ خانه ی آقاجانم می افتم و همه ی کودکی های شیرینم که لای خشت خشت آن خانه ی بزرگ و قدیمی جا ماند . . .
یادِ آن روزهایی که با مادرم به خانه ی آقاجان می رفتیم و همین که غروب میشد ، از ترس اینکه مبادا به خانه مان برگردیم خودم را به خواب می زدم تا با همه ی کودکی ام به مادر کلک زده باشم !
و عجیب اینکه تنها اگر آخر هفته بود مادر گول می خورد ... !
در خانه ی آقاجان ، بیشتر از همه شب های پاییزی اش را دوست می داشتم ..
وقت هایی که مادربزرگ تشک ها را روی تخت های گوشه ی حیاط پهن میکرد و کِله* را می بست ، انگار تمام لذت دنیا را یکجا به من هدیه می دادند !
یکی از آن تخت ها برای آقاجانم بود و دیگری که کمی هم بزرگتر بود ، برای من و عزیز و مهمان دیگری اگر می بود ..
عادت کرده بودم به خواب رفتن های بی موقع مادربزرگ و ناتمام ماندن قصه هایش که اگرچه تکرار همان قصه ی دیشب و پریشب بود ، اما شوق عجیبی داشتم برای دوباره شنیدنش !
مادربزرگ که خوابش می برد ، تازه عشق بازی من با نسیم و ، شب و آسمان و ستاره آغاز میشد ...
راستش همیشه معتقد بودم که آسمان خانه ی آقاجانم ، از آسمان خانه ی خودمان ، پرستاره تر و دل فریب تر است !
زیر آسمان پرستاره ی شب ، به همه چیز و همه جا فکر می کردم ...
از خانه ی مورچه هایی که آن روز خراب کرده بودم ،
تا هیکلی تر شدن جوجه های مادربزرگ ،
تا دزدکی پشت بام رفتنم ،
تا خریدن آلوچه های غیر بهداشتی از خداکرم ِ بقال که اگر دایی جان بهداشتی ام می فهمید ، حتما" درون انباری زندانی ام میکرد تا تنبیه م کرده باشد !
آن روزها ، به همسایه ی دیوار به دیوار خانه ی آقاجان هم زیاد فکر میکردم !
همو که تمام محل " استاد غلام " ش می گفتند و من از همان بچگی صدایش میکردم " عمو استاد " !
قبلا" ها از پچ پچ های مادر و خاله هایم فهمیده بودم که عمو استاد و زنش " خاتون " بچه شان نمی شود و من همیشه برایم سوال بود که چطور دو نفر که عروسی می کنند بچه شان می شود ؟ و گاهی هم نمی شود ؟!
و آخر همه ی فکرهایم به این نتیجه می رسیدم که همه چیز ، خواست خداست . . .
ولی عمو استاد از وقتی خاتون ترکش کرد و رفت ، افسردگی شدید گرفت ، آنقدر شدید که یک روز خبر آوردند استاد غلام با مقداری نفت و یک عدد چوب کبریت ، خود کشی کرده است ...
و خاتون هم ، از وقتی عمو استاد ترکش کرد و رفت ، افسردگی شدید گرفت ... !
من ، زیر آسمان شب ، به همه ی اینها آنقدر فکر میکردم که آخر سر بدون بسم الله خوابم می برد و عجیب اینکه هیچگاه خواب بد هم نمی دیدم !
کودکی های من ، به سرعت همان پنجشنبه شب های خانه ی پدربزرگ گذشت و من بزرگ شدم . . .
به خودم که آمدم ، قسمتی از خانه ی بزرگ آقاجانم را وقف کرده بودند و مابقی را پول !
و ما ، هر از گاهی که بزرگترهامان وقت سر خاراندن پیدا می کردند ، به بهانه ی دیدار با عمه شازی ِ پیر ِ مهربان که گویا دخترعموی پدر آقاجان هم میشد ، سری میزدیم به آن محله ای که حالا دیگر "پایین شهر " بود و " قدیمی " !
و بعدها که عمه شازی هم مُرد ، آمار سرزدن هامان کم و کمتر شد و در نهایت رسید به سالی یک بار ، آن هم فقط عید های فطر ...
.
.
( آهی می کشم ، عمیق ! )
.
.
.
امشب ، اگرچه هوای حیاطمان بوی سال هایِ دورِ خانه ی پدربزرگ را می دهد اما ، هنوز هم معتقدم آسمان خانه ی ما بی ستاره تر از آسمانِ آن خانه ی قدیمی ِ پایین شهر است ...
"گله " را می خوانم ، آرام و زیر لب :
"شب خامُش است و اینک ،
خاموش تر ز شب ،
ابری ملول می گذرد از فراز شهر.
دور آن چنانکه که گویی در گوشش اختران ،
گویند راز شهر . . . "